خاطره زایمان من
سلااااااام...
اینم از خاطره زایمان من و به دنیا اومدن هانا خانووووووم...
طبق گفته دکتر جمعه باید شام سبک میخوردم من و امیر هم رفتیم بیرون تا یه سری خریدایی که داشتم رو بکنم و چون دیر شد تا برگردیم واسه همین بیرون شام ساندویچ همبرگر خوردم(خیلی سبک بود جون خودم)... بعدش هم اومدیم خونه ماماینا شام مهمون داشتن ولی خب من شامم رو خورده بودم واسه همین فقط نظاره گر بودم...همه دلداریم میدادن که نترس و اصلا درد نداره و از این حرفا
منم همه اینا رو میدونستم ولی ته دلم یه حس عجیب داشتم نمیدونم ترس بود یا نه ولی این حس نگذاشت شب درست بخوابم حموم رفتم و کارامو کردم وساعت یک خوابیدم تا چهار بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم میفهمیدم امیر هم بیدار بود ولی چیزی نمیگفت...
داشتم از لحظات آخر بارداری لذت میبردم و با هر تکون هانا عشق میکردم..
میدونستم دلم برای این روزا و این تکونا تنگ میشه...
هم دلم میخواست زودتر دختر گلم رو ببینم و هم دلم میخواست بیشتر تو دلم بمونه چون اینجوری فقط واسه خودمه اینجوری تو دلم باهاش حرف میزنم و با تکوناش عشق میکنم ولی بالاخره که چی بالاخره این دوران شیرین و لذت بخش ولی در عین حال پر استرس باید تموم بشه و دختر گلم پاشو به دنیا بزاره....
ساعت شش و نیم بود که با بابام خداحافظی کردیم و از زیر قران رد شدیم و با امیر و مامانم و هدیه رفتیم به سمت بیمارستان...
همه کارای پذیرش رو انجام داده بودیم از قبل واسه همین زود آماده شدم و منتظر دکتر موندم...
دکتر ساعت ده و نیم اومد...
استرسم از روزای قبل خیلی کمتر شده بود و حالا فقط سعی میکردم به چیزای خوب فکر کنم و با لحظات آخر بارداری حال کنم...
بالاخره وقت موعود رسید..وووییییییییییییی
خیلی سریع اومدن و گفتن باید بریم و سریع منو بردن فرصت هیچ کاری نبود خیلی یه هویی بود..یه حس عجیب داشتم که واقعا نمیدونم چی بود..ترس از عمل یا شوق مادر شدن نمیدونم... خلاصه با مامان و عمه معصوم و هدیه و خاله شهلا خداحافظی کردم پا به پای من میومدن..
با امیرتوی اتاق روبوسی کردم و خداحافظی کردم میدونستم اگه تو چشماش نگاه کنم اشکم سرازیر میشه... داشتم وانمود میکرذم که خیلی شجاعم..چون چند روز قبل یه جا خونده بودم وانمود کن شجاعی حتی اگه نیستی...
دلم میخواست امیرو بغل کنم و گریه کنم البته بازم خودم نمیدونم گریه شوق یا هرچیز دیگه؟؟؟
امیر هم پشت ویلچری که من رو میبردن میومد اونم چیزی نمیگفت ولی استرس رو میتونستم حس کنم از حرکاتش....
رسیدم جلوی اتاق عمل امیر عقب تر از همه وایساده بود فقط یادمه با ماماینا روبوسی کردم بغض گلومو گرفته بود ولی خودم رو کنترل میکردم برگشتم و امیر رو نگاه کردم و گفتم خداحافظ امیر...
یادمه عمه معصوم میگفت گریه اش داره در میادا...هههههه خودم فکر میکردم خیلی خوب تونستم نقش بازی کنم ولی اونجا فهمیدم همه از قیافه ام فهمیدن چه حالی دارم وبعدا که فیلم رو دیدم خودم خندم گرفت استرس از سراپای وجودم می بارید..خخخخ
رفتم داخل..اقای دکتر با چهره مهربون وسط راه رو وایساده بود و برام دست تکون داد منم براش دست تکون دادم..اومد جلو باهام صحبت کرد و گفت خوبی منم گفتم آره خدا رو شکر..
انگار یه هویی تمام استرسم تموم شد ..شوق تمام وجودم رو گرفته بود چون میدونستم چیزی تا اومدن هانا نمونده..ساعت ده دقیقه به یازده بود رفتم داخل ولی تا من رو ببرن توی اتاق عمل چهل دقیقه طول کشید..آخرین باری که ساعت رو دیدم یازده و نیم بود و بعدش رفتم اتاق عمل..قبلش دکتر بیهوشی باهام در مورد نوع بیهوشی صحبت کرد و گفت اسپاینال خطرش واسه جنین کمتره و سالمتره من هم لحظات آخر شجاع شدم و با مشورت با دکتر خودم و توکل به خدا و سپردن همه چی به اون و غلبه به ترسم قبول کردم اسپاینال بشم..همیشه فکر میکردم جرات همیچین کاری رو ندارم ولی اون موقع فهمیدم اونقدرا هم که فکر میکردم ترسو نبودم....
توی اون چهل دقیقه فقط دعا کردم برای همه دوستام که التماس دعا گفته بودن و برای همه اونایی که نی نی میخواستن و ارزوی مادرشدن رو داشتن دعا کردم...
بالاخره رفتم اتاق عمل...اماده ام کردن و چون اسپاینال انتخاب کردم قبل از بیهوشی برام سوند گذاشتن وگرنه تازه فهمیده بودم که برای بیمارای دکتر من توی بیوشی سوند میزارن خلاصه باید قبول میکردم سوند رو گذاشتن و خدا رو شکر زیاد درد نداشت... دکتر بیهوشی اومد و باهام صحبت کرد و گفت بشینم و سرم رو پایین بگیرم و به هانا نگاه کنم..ههههه
همشون اسم هانا رو میدونستن و به اسم صداش میکردن...خلاصه بی حسم کردن و یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد و بعدشم هرکار کردم نتونستم تکونشون بدم...حس باحالی بود
ملحفه سبز رو جلوم آویزون کردن و دکتر اومد و شروع کرد اول با یه دستمالی روی شکمم کشید که فک کنم بتادین بود...
من هم همین طور مشغول دعا کردن و گفتن اسم دوستام بودم که انتظار این روزا رو میکشیدن یاد همه بودم... و در همین حین هم با دکتر صحبت میکردم و که یه هو دکتر بیهوشی گفت الان یه تکونی به شکمت میدن نترس..شکمم چند تا تکون خورد و من منتظر تکونای بعدی بودم که یه هوووو قشنگترین صدای عمرم رو شنیدم...صدای جیغ یه نی نی...وااای خدای من
نمیدونم حسم رو چه جور بگم اون لحظه فقط داشتم اسم دوستام رو میگفتم و برای خونواده ام و همه دعا میکردم...
خدای من
یعنی من مامان شدم؟ یعنی این صدای دختر منه؟
فقط جیغ میزد
الهی قربونت برم مامان...
دکترگفت اینم از دخترت عین خودته و فقط قربون صدقه ات میرفت منم گفتم چرا انقدر جیغ میزنه که دکتر گفت این نشونه سالم بودنش و قشنگترین صداییه که ما دکترا تو عمرمون میشنویم..من هم فقط داشتم خدا رو شکر میکردم و دعا میکردم و انتظار دیدنت رو میکشدم.. که تو حال خودم بودم و به دکتر گفتم الهی همه آرزومندا این لحظات رو تجربه کنن.... که یه هو دیدم صدای جیغ نزدیک شد و کنار گوشم حسش کردم برگشتم...واااااای خدای من این دختر منه..قشنگترین نوزاد دنیااا...یه نی نی که از بس جیغ زده بود کبود شده بود..من فقط محو دیدنش شده بودم و قربون صدقه اش میرفتم و خدا رو شکر میکردم...
فکر نمیکردم انقدر عمل زود تموم بشه و دخترم دنیا بیاد
ای جووووونم دختر عزیزم..الهی فدات بشم...
این حس قشنگ رو نمیتونم چه جوری توصیف کنم فقط خدا رو شکر میکنم که این لحظات رو تجربه کردم..خدا جونم شکرت..خدا جونم ممنونم که منو توی دوران بارداری و در طول عمل تنها نگزاشتی شکرت خدا...هرچی شکر کنم کمه...دل تو دلم نبود که کار دکتر تموم بشه و برم بیرون...
خلاصه وقت بیرون رفتن بود... دم در اتاق انتظار که شدم شنیدم هدیه و عمه معصوم داشتن با هم حرف میزدن و میگفتن عههه هانیه اومد و میگفتن که هنوز شکمش بزرگه نکنه یکی دیگه جا مونده اون تو..ههههه
در باز شد و عمه ام گفت یه دختر سفید بلور دنیا اوردی منم با خنده و شاد و سرخوش گفتن آره دیدمش..همه تعجب کردن...همین حین من رو آوردن بیرون و امیر و بابا اومدن جلو بوسم کردن و بعدش هم به ترتیب همه اومدن و بوسم کردن تا ببرنم تو اتاق منم توی این فاصله به امیر گفتم که بی حسی رو انتخاب کردم و شجاع شدم و امیر هم خوشحال بود و از شجاعتم تعجب میکرد..
خیلی خوشحال بودم که اسپاینال رو انتخاب کردم و لحظه اول دنیا اومدن دخترم رو از دست ندم...اون لحظه رو با دنیا عوض نمیکنم...
بالاخره تموم شد...
ببخشید اگه طولانی شد بازهم خیلی خلاصه اش کردم....دوست داشتم لحظات مهم رو بنویسم تا تو خاطرم بمونه...ببخشید
هانا گل ما دنیا اومد...
خدا جونم شکرت
خدایااااا من مامان شدم...باورم نمیشه
با تمام وجود اون لحظه که دیدمت عاشقت شدم دختر گلم...
الهی خدا همیشه تورو برای ما نگه داره...
با اومدنت خوشبختیمون رو تکمیل کردی عزیزم...
خدا جونم شکرت


خاطره زایمان من
